حكيم ابوالقاسم فردوسى
187
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
رستم چون اين سخنان شنيد و بوى آشنايى به مشامش رسيد جهان پيش ديدگانش تيره شد . بىتاب و بىتوش گشت و از هوش رفت . چون به خويشتن باز آمد گفت به من بگو از رستم چه نشان دارى ، رستم منم كه نامم از صفحهء روزگار زدوده باد . سهراب گفت : اگر رستم تويى ، پدر ، مرا به خيره سرى كشتى . چون آهنگ جنگ با كاووس كردم مادرم در حالى كه از درد و اندوه مىناليد و خون از ديدگان مىباريد مُهرهاى بر بازوى من بست و گفت اين يادگارِ پدرِ تست ، آن را نيكو بدار ، و چون به او رسى آن را به او بنماى كه ترا بشناسد . بند از جوشنم بگشاى و به بازوم بر مهرهء خود نگر * ببين تا چه ديد اين پسر از پدر رستم چون بند زرهء سهراب را گشود و مهرهء خود را ديد آه از نهادش برآمد ، جامه بر تن دريد موهايش را كند رويش را به ناخن خراشيد و چهره را از گريه سيراب كرد . سهراب بر حال پدر رحم آورد و گفت : گريستن چه سود دارد ، و موى كندن و بر خود ستم كردن چه حاصل مىبخشد . چون پاسى از نيمروز سپرى شد ، و رستم به لشكرگاه بازنگشت بيست تن از سران سپاه به رزمگاه آمدند تا ببينند بر رستم چه رفته است . دو اسب را همچنان بسته و آرام ديدند ، و چون رستم را بر زين نيافتند تازان پيش كىكاووس شتافتند و گفتند : دريغ كه تخت مهى از رستم تهى ماند . بدين خبر خروش و فغان از لشكريان برآمد . كاووس گفت : اكنون كه پيل تن به دست سهراب كشته شد چاره جز اين نيست كه يكباره و ناگهان بر دشمن حمله بريم باشد كه از پاى درآيد ، و تورانيان بگريزند . سران سپاه بىدرنگ لشكر آراستند . و به رزمگاه رو نهادند . چون سهراب خروش آنان را از راه دور شنيد به رستم گفت : اكنون كه من به دست تو به خاك و خون در افتادم كار بر تورانيان دگرگونه خواهد شد .